تبليغاتX
ماه کوچک خانه ما - آیسا
ماه کوچک خانه ما - آیسا
روزهای خوب زندگی همراه با آیسای دوست داشتنی

 

 سلام به دختر قشنگمون آیسای نازنین  که صبح یک روز گرم تابستانی به دنیای ما قدم گذاشت...

 و پیک شادی و نور شد در قلبهای سرد و یخزده مان... 

حال به افتخار حضورش در زندگیمان ،امروز 78/12/16 این وبلاگ را برایش درست کردم تا روزی رسد که با دیدن یادگار دوران کودکیش،

دلش  خشنود گردد.

  

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد...

 در رگ ها نور خواهم ريخت

و صدا درخواهم  داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد

زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد

كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ

دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم

رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش

روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت

هر چه دشنام از لب خواهم برچيد

هر چه ديوار از جا خواهم بركند

رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم كرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادك ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد

خواهم آمد پيش اسبان گاوان علف سبز نوازش خواهم ريخت

مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد

خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت

پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند

هر كلاغي را كاجي خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك

آشتي خواهم داد

آشنا خواهم كرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت...


نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387 ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  





نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391 ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  



نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391 ساعت 7:38 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

آيساي نازنينم فرا رسيدن چهارمين بهار زندگيت مبارك.

دوستت دارم



نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391 ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  



نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  



نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  


داشتيم با بابا مهرداد خمير بازي ميكرديم كه يهو تصميم به اين قالب سازي گرفتيم !!!



نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  


دي ماه 1390


نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  



نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

مشق مينويسم آي مشق مينويسم


نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

آبان 1390

چشم چشم دو ابرو

دماغ و دهن يه گردو



( مامان اونم خمير دندون و مسواكشه كه تو صورتش كشيدم !!!)



نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

دختركم چند ماهي هست كه برايت نه نوشته ام و نه عكس گذاشته ام.

بزرگ شده اي و زيبا - دوستت دارم

آيساي نازم
تو
رنگ می دهی
به لباسی که می پوشی
بو می دهی
به عطری که می زنی
معنا میدهی
به کلمه های بی ربطی
که شعرهای من می شوند
"ساره دستاران"



نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

واااااااااااااااااااااااااای که چقدر خوش گذشت




نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390 ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

دخترکم سه ساله شد. هنگامی که آرام در گوشم زمزمه میکند : مامان خیلی دوستت دارم ؛ انگار دنیا را به من میدهند . من هم دوستت دارم آیسای عزیزم ... همراه با یک دنیا آرزوی سلامتی و خوشبختی برایت...





نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390 ساعت 0:11 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  



نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390 ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

دختر قشنگم ؛‌ آیسای مهربونم

چقدر بزرگ شدی . چقدر باهوش و دوست داشتنی هستی .

 چقدر دوستت داریم .

وقتی من یا بابا مهرداد  رو می بوسی انگار دنیا رو بهمون میدن

همراه با بهترین آرزو ها در فرا رسیدن سومین عید زندگیت ، شادی و خوشبختی رو برات از خدا میخواهیم .

مامان درنا - بابا مهرداد

 


نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389 ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

صبح روز جمعه ۲۰ اسفند ۸۹ با مامان های تیر ۸۷ قرار گذاشتیم تا دیداری تازه کنیم که متاسفانه بیشتر خاله ها گرفتار بودند و نتونستند خودشون رو به قرار برسونند

ولی دیدار همین چند تا خاله به همراه فسقل هاشون هم به دنیائی میارزید و کلی خوش گذشت  

چند تا عکس از اون روز خوب و به یاد موندنی ...

 


ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389 ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

دختر قشنگم

دوباره و دوباره عکسهائی رو که در وبلاگت گذاشتم پریده و به جاش مربع خالی تحویلم میده.

خیلی متاسف و ناراحتم. امیدوارم به زودی یه سایت یا راه حل خوبی برای این مشکل پیدا کنم


نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389 ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

دیروز با آیسا رفتیم آرایشگاه خودم و گفتم که میخوام موهای دخترم رو هم کوتاه کنم.

اینقدر استرس داشتم و نگران بودم که چطور میشه و چجوری برخورد خواهد کرد ؟!؟!

ولی در نهایت بهت و تعجب من ؛‌ عین خانم ها نشست روی صندلی مخصوص بچه ها و تا کوتاه شدن کامل موهاش تکون نخورد. تازه به خانم آرایشگر میگفت : خاله اینجاش مونده اونجاش مونده

قربونت برم که اینقدر گلی دخترک قشنگ  .

اینقدرهم صورتش ناز و باز شد که نگو

دوستت دارم یه دنیا


نوشته شده در شنبه 7 اسفند1389 ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

 

آیسای نازنین

 مامان درنا و بابا مهرداد

بهترین لحظه ها رو با عاشقانه ترین آرزوها برایت امیدوارند ...

 


نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389 ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

آیسای عزیزم

امروز خیلی دلم گرفته ،‌ روزهاست که دلم گرفته ،‌  ماههاست که دلم گرفته و فقط منتظرم .

منتظر روزی که بزرگ شوی تا کسی باشد که به درددلهایم گوش بسپارد و  دل بدهد به تنهائی هایی که داشته ام و هیچگاه از بین نرفت... 

دخترکم سعی کن مثل من فرزندی کامل باشی برای مادرت و پدری که همیشه عاشقانه دوستت دارد و  دلت را همیشه بهاری نگه دار که من محتاجم به آرامشی که درنگاه تو خواهد درخشید ...

 


نوشته شده در جمعه 15 بهمن1389 ساعت 12:41 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

 

 

 

و . . .

بالاخره دخترکم برای اولین بار در دوسال و ۶ ماه و ۱۸ روزگی اش ؛ برف دید !

یک روز برفی در حیاط مامان بزرگ سیمین

 


نوشته شده در پنجشنبه 23 دی1389 ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

 

امید من همیشه بخند ....

 


نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389 ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

 

یه کیک کوچیک

یه مهمونی کوچیک

یه دل کوچیک اما به وسعت دریا

تولدت مبارک بابا مهرداد

 


نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389 ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

 

این ۲ سال و نیم واسم ۲ بعد مختلف داره  یه بعدش اینجوری که:

- وای چقدرررررررررررر زود گذشت دخترکم ۲ سال ونیمه شد و کم کم داره اماده می شه واسه ۳ سالگی ... چقدر حیف که روزای قشنگی رو از دست دادم ....چقدر حیف دیگه هیچ وقت به جای شوکولات نمی گه (اوقوله ) ...چقدر حیف که دیگه هیچ وقت سینه خیز رفتنا ....چهار دست و پا رفتناشو نمی بینم .... چقد ر حیف که دیگه به باز و بسته شدن انگشتای دست من قهقهه نمی زنه ....  چقدر حیف که دیگه هیچ وقت دختر من به ۲ سالگی و شیطونهای ۲ سالگی و داستانهای زیبایی که تعریف می کنه بر نمی گرده ...چقدرررررررررررررر حیف

- بعد دومش یه کم خودخواهانست  ولی واقعیت داشته ... وای چقدر سخت گذشت ...چه شبایی که نخوابیدم و نخواهم خوابید ... چه روزایی که چه روزایی که از عصبانیت به مرز انفجار رسیده بودم و با تمام انرژی و استفاده از تمامی مطالبی که این ۲ سال ریختم توی ذهنم لبخند زدم ....از روش بی محلی استفاده کردم و هر روشی که فکر می کردم جواب می ده !!!! 

 خوشحالم خوشحالم که خدا به من لیاقت مادر بودن داد ٫ و سعی می کنم  که بهترینم رو توی این راه  نشون بدم و امیدوارم که در آینده نتیجه تلاشمو ببینم ...

 آیسا خانم ما توی ۲ سال و ۶ ماهگی این توانایی ها رو داره و من همچنان بهش افتخار می کنم

- تمامی حیوونا رو می شناسه و صداهاشونو میگه 

-تمامی رنگها رو خیلی خوب می شناسه ولی چون عاشق رنگ آبیه همش میگه این آبیه اون آبیه ولی بعدش خودش میگه نه مامان زرده ؛ قرمزه .... 

-از یک تا ۱۰ می شماره

-میوه ها رو می شناسه 

- بازی های مورد علاقش توی این سن سرویس آشپزخونه و میز توالتش - عروسک بازی - لگو بازی - تا قسمتی نقاشی که البته خط خطی می کنه و به باباش میگه تو بکش !

- خیلی خیلی مهربونه و واژه دوستت دارم و عاشقتم ورد زبونشه

- خیلی دقیق٫ روی لباس من٫ روی آرایش من ٫نظر می ده از خونه که می خوایم بریم بیرون می یاد سر کمدم مامی خواهش می کنم اینو بپوش یا روژ لب گنگز (قرمز )

یعنی میشه روزی برسه که در کنار هم زیر باران پائیزی قدم بزنیم و شعرای سهراب رو زمزمه کنیم

....


نوشته شده در دوشنبه 13 دی1389 ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

 

دخترکم ، نور قلبم

چقدر حرف زدن و اصطلاحاتت دوست داشتنی و جالبه.

چقدر منتظر لحظه ای بودم که بگی " مامان درنا " و بالاخره گفتی و دلم رو شاد کردی

دوستت دارم

به امید داشتن فرداهائی روشن برایت

 


نوشته شده در یکشنبه 5 دی1389 ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

دخترکم تقریبا یک ماهی میشه که دیگه حرف میزنه. یعنی کلمات رو میتونه به هم وصل کنه و یک خط درمیون منظور هاشو برسونه .

وای که چقدر بامزه میشه...

اینو نیمیخوام ، اونو میخوام، نمیخورم ، مامان بیشین زمین ، بابا بیاااااااااا اینجا ، .

بابا این چیه، اون چیه و .......

همیشه میگفتم یعنی میشه یه روزی برسه که آیسا حرف بزنه و حالا کلی عشق میکنم با حرف زدن ها و دست و پاشکسته منظور شو رسوندن هاش


نوشته شده در شنبه 6 آذر1389 ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

چند روزی است که آیسای کوچک ما کلمات زیادی رو تکرار میکنه و تمام تلاشش رو برای بکار بردن جملات میکنه.

مثل : تموم شد - نی نی خوابه - اسب خوابه - مامان بیا - بروووووووووو - ....

 

خدایا این همه کلمه و جمله را چگونه خواهد آموخت ؟

یاریش ده که تمام چشم امیدمان به توست و محبتهای بی دریغی که به بچه های همیشه داشته ای

 


نوشته شده در پنجشنبه 15 مهر1389 ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط مامان درنا   ||  

 

 

 


نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389 ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||  

 

خونه – خاله – پینشینم ( بنشینم ) – این

عمه ( عمه فرح ) – دری ( مامان درنا )

دیا ( دریا ) – الو ( موبایل و تلفن ) – پائین

کوکولا ( شوکولات ) – نون ( نان ) – کیک

حاجی ( بابا بزرگ بهلول ) - سیم سیم ( مامان بزرگ سیمین )

تاب – آب – سیب


نوشته شده در شنبه 13 شهریور1389 ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط مامان درنا   ||